تبليغاتX
انسان ، دشواریِ وظیفه است . . .


انسان ، دشواریِ وظیفه است . . .



 

کاجها ایستاده می میرند !؟

نوشته شده توسط eNafarAdam|

 

همه اش در یک لحظه اتفاق افتاد . نه بوقی آمدنش را نشان داد و نه چراغی نزدیکی اش را             فریاد کشید . بعد هم آنچه باقی ماند دختری بود که دوست داشت تا ابد زیر آن باران پایش را روی      پدال گاز این ماشین لعنتی فشار بدهد .

ساعت دیر است .

 

نوشته شده توسط eNafarAdam|

 

امان

امان

امان

از خواب هایمان در بیداری امان

از مرگ هایمان در زندگی امان

امان

امان

امان

 

نوشته شده توسط eNafarAdam|

 

خوب است که از بین این همه آدم

تو نه خواننده  حرف های مزخرف منی

نه آنچنان مخاطب حرف های مزخرف من

نه این چنین بهانه زدن حرف های مزخرف من

خوب است نیستی نبودن

خوب است آدم با نبودن ش

در این تراژدی بی تقصیر و بی سهم باشد

خوب است نیستی

 

نوشته شده توسط eNafarAdam|

 

آخر یک روز با باد به باد می روم ، که نه غصه رسیدن به مقصدی را داشته باشم ، نه انتظار استقبالی را.

نوشته شده توسط eNafarAdam|

 

دو چیز این روزها بدجور مزاحمم می شود ؛ اولی خودم ، دومی نوشته هایم .

نوشته شده توسط eNafarAdam| |

 

شب هایم درد می کند

آسمانم درد می کند

به روی خودم نمی آورم

" من " درد می کنم .

 

نوشته شده توسط eNafarAdam| |

 

حوصله کن حیاتِ بی دلیل رفتن ها ، حوصله کن !

سر به سرم نگذار گمانِ شبانه ،

سُفره ی دلِ مرا در باد ، کسی گشوده نخواهد یافت .

من خوابِ یک ستاره صبور ، زیر بالش ابرها دیده ام ،

یا باد می آید و آسمان را خواهد رُفت ،

یا شاید کرامتی شد و باران آمد .

حوصله کن ، حوصله . . . ،

بگذار دلم نهاده باشد گمان شبانه !

جهان را تابِ رازی ناسروده در سر نیست ،

اما سُفره ی این سینه را در باد ، کسی گشوده نخواهد یافت .

 

نوشته شده توسط eNafarAdam|

 

آن روی دیگرت

زشتی هلاکت باری ست

ای نیمرخ حیات بخش ژانوس !

 

پ.ن : ژانوس Janus ، از کهن ترین ارباب انواع رمی ست و اعتقادات در باب او بسیار و سخت گوناگون و از جمله یکی خدای نگهبان دروازه ها بود . او را به شکل دو نیمرخ پشت به پشت نشان می داده اند که به دو سو - به مشرق و مغرب یا فی المثل آینده گان و رفته گان و سیاه و سفید و میلاد و مرگ - نظر می کرده است .

نوشته شده توسط eNafarAdam| |

 

فصل من از راه رسید . دستمو دراز کردم و اولین برگ زردی که دم دست بود رو برداشتم . این زردی ، این خشکی نشونه خیلی چیزا بود . اولیش ، حکایت از باد سرد می کرد و   پاییز . روزهایی برای نفس کشیدن . فصلی که می تونی خودت باشی . انگار هوا هم پا به پات می آد . بارون شروع کرد به باریدن .

حالا دیگه خود بودم . انگار دلتنگی هم تو این روزا قشنگه .

این روزها ، بی محابا کلید خونه رو گم می کنم . روزهایی که به منطق و حدس احتیاج نیست : باران می آد .

و تو بدون انتظار قدم می زنی .

 

نوشته شده توسط eNafarAdam| |


Design By : Night Skin